مرد قصه ها

من نه عاشقم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من...من خودم هستم وتنهایی و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد...

از بدقولی هایی که به خودم میکنم بیذارم..

پ.ن :(هستم)

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/۱٤ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط علی محمد{ایلیا} نظرات ()

بدون دلیل

بی هیچ منطقی

گاهی بی هوا ساکت میشی

ناگهان همه ی گذشته 

رد میشوند از کنار همین سکوت

چیزی قلقلک میدهد  گلویت را

آرام قورتش میدهی

نباید کسی بفهمد

حتی حس کند

یک روز همان را چماق میکنند بر سرت

تو را با تمام مردانگیت له میکنند

باید تا میتوانی زبر باشی

بی احساس

سنگِ سنگِ سنگ

راستش

این روزها

من به جرم مرد بودن

تمام سکوتهایم را قورت میدهم

نکند مرا به جرم احساس بی هویت کنند !!

 

پ ن : (و چقدر تلخ اند روزهایی که تو هستی و تو )

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۳٠ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط علی محمد{ایلیا} نظرات ()

هنوز یواشکی های زندگی را دوست دارم

هنوز شیطنتها  را دوست دارم

دوست دارم روزها را وقتی بوی کهنگی میدهند

وقتی بی دلیل هوای بی هوایی سرم میزند

وقتی هنوز تن صدایم بوی هفتاد میدهد

راستی : هنوز خدا هست

هنوز نفس میکشم

هنوز هنوز هنوز

اما ..

تمام هنوز های دنیا که قد علم کنند

سینه سپر کنند

دیــــگـــر به هنوزها دلخوش نیستم...!



پ ن : ( وقت بیزاری )

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱٩ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط علی محمد{ایلیا} نظرات ()

عزیز دردانه ی مغرور

عاشق زندگی کردن

تمام من در بازیگوشی های جوانی خلاصه میشد

یک روز:

آمد

بیر حمانه پای در دنیای تنهایی هایم گذاشت

غصه های دل را یکی یکی به جانم انداخت

من دوست داشتن را فهمیدم

با هم زمزمه کردیم خواستن را


تو شدی دلخوشی بی خوشی های من

 

یک روز:

از من گذشت

با تمام خواستن هایی که داشتن نشد

من ماندم و خدایی که نمیدانستم کجاست

یک روز:

راستش حالا:

دلم تنهای تنهاست

خدا میداند که از تنهایی نمیترسم

 

من از مرگ احساس میترسم

 

میترسم روزی....


پ ن :(از هم نفس شدنش گله ای ندارم اما میدانم با هر بار گفتن دوستت دارم مجبور میشود به یاد من بیافتد)

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱۱ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ توسط علی محمد{ایلیا} نظرات ()

چقدر کودکانه آمدم

و حالا این منم

خاکستر احساسی دیرین

بازنده ای مغرور

راستش :

هر روز قصه ی مان را برای ماهی  حوضمان میگفتم

او معصومانه نگاهم میکرد و من بغض کردن یادش میدادم

من هر روز بی ساعت زیستن را تجربه کردم

هر روز بی خود بودن را فهمیدم

من پر شدم از تمام غم های دنیا

اما.....

شاید باید نوشت

شاید باید بی آرامشی را برای قطره ای آرامش جار زد.....

 

 

پ ن :(دلم نوشتن میخواهد)

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٢٦ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ توسط علی محمد{ایلیا} نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٢٦ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ توسط علی محمد{ایلیا} نظرات ()

خدا

و چه واژه ی دور دور و دوری

میگویند بینایی,نزدیکی,مهربانی,...

اما

عاشق شدم ندیدی

تنها شدم نبودی

میخواهمت تو نیستی

بگو ببینم

خدایی را کجا باید گدایی کرد

کدام در را بزنم که تو باشی

احساس غریبانه ات خفه کرده این مرد را

گاهی فراموشت میکنم

اما باز گوشه ی ذهنم سوسو میکنی

اگر نیستی اگر نمیخواهی ام اگر دوستم نداری

.......................!!!!

میبینی ؟؟

این روزها بد شدنم هم دیدنیست

_یا خدایی ات را نشان بده یا خالی کن ذهن مرده ام را_

همین...

 

 

پ ن:(از بنده بودن بدون خدا بیزارم)

 

(به آخرین ورقهای این قصه{وب} نزدیک میشوم و هنوز هیچ و هیچ...)

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢٩ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ توسط علی محمد{ایلیا} نظرات ()

چه مقتدرانه مرد بودم

لبهایم خواهش کردن هم بلد نبود

آدمها عابران غریبه ی خیابان بودند

نگاهم بیرحمانه عاقل ترین بود

اما حالا

از این بازنده جز مشتی خشت نمانده

شاید مرده ام

فقط  معنای مرگ را نمیدانم

در این مزرعه ای که مترسکش بودم

فصل سرما بیرحمانه هیزم شدم

این روزها

آدمها عاشقانه خنجر میزنند

عارفانه توضیح میدهند

عاقلانه فراموش میکنند

اما بدان دنیا...

من

جوانمردانه میبخشم

اما

بیرحمانه فراموش نمی کنم..!!

 

 

پ ن :(خسته ام......)

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۳٠ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط علی محمد{ایلیا} نظرات ()

دلم میخواهد بگذارم و بروم

جایی دور از هر آشنا

جایی به بزرگی گمنامترین ها

جایی که احساسم بخوابد تا ابد

جایی که راه گلویم را نبندد هیچ دردی

جایی آن دور که خدا هم هست..

راستش...

سنگین است به دوش کشیدن این همه خیال

هر بار که چرایی میچسبد به این گلو

هق هق کنان التماس میکنم به احساسم

تو را به خالق همان خیال

دست بردار از این زخم کهنه

من دیگر عاشق نیستم........نه نیستم

 

پ ن :(روزهای سپیدم میشنوم صدای نفس کشیدنت را)

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۱۱ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط علی محمد{ایلیا} نظرات ()

کنار آیینه می ایستم به تماشا...

آقا؟؟؟

یک جوان قدبلند با موهای خرمایی پرپشت ندیده ای؟

نگاه میکند

نگاه مبکند

نگاه میکند

لبخند تلخی مینشیند بر لبش

با همان کمر خمیده و لرز لرز دستانش

میزند بر شانه ام

(هی پسر پیرمردی شده ای برای خودت)

دنیای این روزهای من

پر است از لحظه های خمیده

پر است از لرزش دستان سردم

میبینی....هنوز

خاطره هایت میخورند این دقایق آخر نفس کشیدنم را

خدایا من از مردن نمیترسم

از این چکه چکه رفتن میترسم!!!



پ ن :(من از مردن نمیترسم)

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٩ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ توسط علی محمد{ایلیا} نظرات ()

عادلانه نیست

تمام راه را برای آغوشت دویدن

زندگی را قربانی خواستن بی ثمر کردن

سوختن برای یک مشت عشق

و در آخر

زانو زدن به پای (قسمت)..

گاهی فکر میکنم آسمان را باید رها کرد

شاید خدا کاره ای نباشد

شاید.....

آهای قسمت لعنتی

کاش خاطراتت را هم میبردی !!!

 

پ ن :(خدایا.....این سرنوشتی که نوشته ای.....شیرینی هم دارد؟؟؟؟)

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱٠ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط علی محمد{ایلیا} نظرات ()

به حد کافی بزرگ نشده ام

مثل بید ته باغمان دغدغه ها تکانم میدهند

تجاوز بیرحمانه تنهایی آرامشم را نا آرام کرده

میدانی....

مقصرش تویی

من از کجا باید میدانستم

نفسهایت زیر گوش دیگری می زند؟؟؟

خنده هایت مثل سکه دو رو دارد؟؟؟

گریه هایت بازی قشنگ آدمهاست؟؟؟

اما باز تو را مرور میکنم

تا یادم نرود خواستن مطلق چه تاوانی دارد.....

چه تاوانی!!!!

 

 

پ ن:(من مرده ام... فقط نفس میکشم تا مردم نگویند بی اراده بود )

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢٥ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط علی محمد{ایلیا} نظرات ()

فرهادی شده بودم

صدای تیشه ام هنوز میآید.....میشنوی؟؟؟

دلم بی تاب انگشتان دستان تو بود!!!!

آدم گاهی برای رسیدن به یک نفر دیر میکند

گاهی هم آنقدر عجله که.......

راستش نمیدانم چرا به دل دیگران سنگینی میکنم...

کاش خدا کودکی هایم را انقد تند ورق نمیزد

که حالا این زندگی رفیق نابابم شده باشد...

کاش......!!!!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٩ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ توسط علی محمد{ایلیا} نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٢۸ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط علی محمد{ایلیا} نظرات ()

گاهی فکر میکنم حماقت است!

تظاهر به بی تفاوتی!

تظاهر به بی خیالی!

چه سخت میکاهد از جانم این نمایش

چه بی رحمانه چنگ میزند دلم را.........

هنوز نشسته ام پای آن دیوانگی ام

جایی که با قلبی شکسته و وحشتناک ترین دردها فهمیدم:

زیباترین داشته ام (عشق) را به بی لیاقت ترین شخص دادم!

اما دلخوشم به اینکه زندگی میگذرد...چه بر خلاف چه با خلاف!

اما یادت باشد.......

یادت باشد.....

_شاید تکراری بودم اما مطمئن باش دیگر تکرار نمیشوم_

 

 

پ ن:( این روزها پر از لحظه هایی است که دوستشان ندارم)

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۱٦ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط علی محمد{ایلیا} نظرات ()

این روزهایم عجیب غریبانه است

و حالا

سال من

بی خانه تکانی

بی خرید عید

بی هفت سین

بی دعای عید

بی عیدی

بی خانواده

بی تو...

بی تو...

بی تو...

تحویل میشود..

نه....راستش را بخواهی تحمیل میشود

مچاله شده ام در خودم با بوی سیگار وطعم چای مانده...


پنجره را باز نکن!امروز دوست دارم غمگین باشم....

 

 

پ ن:(بگذارسالها بگذرند از پی هم, چه اهمیتی دارد زمان برای دل خاموش )

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۳٠ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط علی محمد{ایلیا} نظرات ()

گلویم درد دارد

تازگی ها بغض کردنم عادی نیست

خیلی وقتها پیش آمده که از تنهایی

حال و هوایم بارانیست

اما انگار این بار

سوز، سوز دیگریست...

می خواهم از انباشته غم هایم

خانه ای بسازم

بگذار دیوار آشیانه ام

سرشار از زخم های تو  باشد

آب و غذا هم لازم ندارم

هر روز برای حماقتم فراوان غصه میخورم...

برایم کافیست!!..!!

کاش هرگز نفهمی که آن تب کردنَم

آن رنگ عوض کردنَم

تمام برای تو بود...

برای نبودت

نه از گلو درد...

 

 

پ ن:(کاش هرگز نفهمد خواستنش را چقدر میخواستم.....هرگز)

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱٩ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط علی محمد{ایلیا} نظرات ()

خسته ام ازتمام کسانی که فریاد میزنند عاشقندو

به جنگ فرهاد ها میروند

خسته ام ازتمام کسانی که از دوست داشتن 

تنها نام لیلی را یدک میکشند

خسته ام از کوه کندن بی فرجام

از له شدن همه ی هستی یک مرد

زیر پاشنه های بلند

خسته ام ازتمام کسانی که

دل شکستن را

هرروز صبح به صبح

همراه چای تجربه میکنند..........

 

 

پ ن :(حال این روزهایم خوب نیست)

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٦ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ توسط علی محمد{ایلیا} نظرات ()

برای رسیدن به تو

پا پیش گذاشتم

خودم را قسمت کردم

تو را سهم تمام رویاهایم کردم

انصاف نبود

تو که میدانستی با چه اشتیاقی

خودم را قسمت میکنم

پس چرا

زودتر از تکه تکه شدنم

جوابم نکردی

برای خداحافظی

خیلی دیر بود

خیلی دیر …

 

پ ن :(اشتباه کردم.................................اشتباه)

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢٠ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ توسط علی محمد{ایلیا} نظرات ()

من زخمهای بـی نظیری به تـن دارم

اما تـو مهــــربان تــــرینشان بودی

عمیــق تــــرینشان

عــــزیــز تـــرینشان

بعــد از تـــو آدم ها

تنها خــراش های کوچکی بودند بــرمن

که هیچ کـــــــدامشان به پای تــو نــرسیــدند

عشق من خنجرت کولاک کرد...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٥ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ توسط علی محمد{ایلیا} نظرات ()


Design By : Pichak