مرد قصه ها

من نه عاشقم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من...من خودم هستم وتنهایی و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد...

دلم را بر زمین زد و شکست.
تکیه هایش را با دستانی جمع میکنم, که روزی بر آن بوسه میزد.

________________

هزار نفر در حسرتِ تو
تو در حسرتِ یکی
و چقدر
همه تنهاییم!

________________

ﺩﺭ ﻧﺎﻧﻮﺍﯾﯽ ﻫﻢ ﺻﻒ “ﯾﮏ ﺩﺍﻧﻪ ﺍﯼ” ها ﺟﺪﺍﺳﺖ …
ﺍﺯ ﺟﺬﺍﻡ ﻫﻢ ﺑﺪﺗﺮ ﺍﺳﺖ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ …

________________

بغض راه نفسم را گرفته... بیا کمی از سکوت من بردار و کمی از هیاهوی خود به من بده ... شاید کمی سبک شویم...

________________

زبان حال یک درخت توت:کودکی که دانه دانه توت های مرا با خود میبرد.حالا برای دیدن من با سنگ هم نمی اید...

________________

دارم سعی می کنم همرنگ جماعت شوم،
آهای جماعت...
میشود کمکم کنید؟؟؟؟؟؟
شما دقیقا چه رنگی هستید؟!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢٩ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط علی محمد{ایلیا} نظرات ()


Design By : Pichak