مرد قصه ها

من نه عاشقم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من...من خودم هستم وتنهایی و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد...

براش نامه اومده بود

همه میدونستن سالهاست منتظر نامه اس

نامه رو بهش دادن....

نخونده مچالش کرد و بلند خندید که من منتظر هیچی نیستم...

من یه ادم رها و ازادم و غم و غصه هیچی رو ندارم...

همه دور و برشو خالی کردن و تنهاش گذاشتن.فورا نامه رو باز کرد.

نخونده داشت اشک میریخت.

انگاری میدونست چی توش نوشته

توی اون نامه نوشته بود:سلام...بیخود منتظر نباش....

من یه زندگی جدید دارم که تو اصلا توش جایی نداری....

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۳٠ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ توسط علی محمد{ایلیا} نظرات ()


Design By : Pichak