مرد قصه ها

من نه عاشقم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من...من خودم هستم وتنهایی و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد...

(یادته پارسال که برف می اومد با هم از روی ریل قطار گذشتیم؟)

(آره آره چه روز قشنگی بود)

(یادته یه گلوله برف ریختم تو یقه لباست؟)

(وای هنوز که فکرش و می کنم تنم یه جوری میشه)

( موهاتو تازه رنگ کرده بودی یه ژاکت صورتی تنت بود )

(تو هم یه کلاه بافتنی سفید سرت بود چقدر بهت می اومد )

سکوت. بعد از چند دقیقه

(راستی اسمت چی بود؟)

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ توسط علی محمد{ایلیا} نظرات ()


Design By : Pichak