مرد قصه ها

من نه عاشقم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من...من خودم هستم وتنهایی و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد...

در کوچه های تنهایی به او برخوردم
گفت کیستی؟ گفتم دیوانه
گفت هم سفرم شو؟
گفتم تو را با دیوانه چکار؟
گفت تنهایم و همسفر می خواهم پس دستم گیر
با هم همسفر شدیم در سرزمینه عشق
در راه با کسی دیگر اشنا شد و گفت من میروم همسفر
گفتم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفت تو دیوانه ای بیش نیستی
خنده ای تلخ کردم و گفتم
( دیوانه هم صاحب وخدایی دارد)

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٦ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط علی محمد{ایلیا} نظرات ()


Design By : Pichak