مرد قصه ها

من نه عاشقم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من...من خودم هستم وتنهایی و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد...

خدایـــــــا...
چه کسی تو را در"آغوش"میگیرد که اینقدر
"آرامــــــــی"

___________

از عشق های این روزا…
داستانی به بلندای شنگول و منگول هم نمیتوان نوشت…
چه برسد به شیرین و فرهاد!!!

___________

به کبریت نیازی نیست...
سیگارم بر لبم میگذارم و به دردهایم فکر میکنم،
خودش آتش میگیرد...

___________

سالها گذشت از کوچه های تنهایی من و تو
حال اتوبانی شده اند و هزاران آدم در گذرند ...!!!!!!!!!!

___________

خوشبختی هایم را با عجله در سرنوشتم نوشته بودند
بدخط بود...روزگار نتوانست آنها را بخواند

___________

خدایا مرا که افریدی گارانتی هم داشتم؟
دلم دیگر کار نمیکند........

___________

دلتنگی هایم را به رود اگر گویم می برد با خود !
ترسم از دریا و مرگ ماهی هاست . .

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۸ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ توسط علی محمد{ایلیا} نظرات ()


Design By : Pichak