مرد قصه ها

من نه عاشقم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من...من خودم هستم وتنهایی و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد...

روزی آمد،گفت : بی معرفت ، سنگدل ، بی احساس

دوستت دارم

خندیدم...

فریادکشید که نخندباورکن

لبخندزدم...

... اشک هایش جاری شد

گفت به خداقسم...

دلم لرزید

زیرلب گفتم خدایا نام تورابرد

...به تواعتقاد دارد

.امروز زیرلب گفتم خدایا:مراببخش

اگر از ابتدایش باورش میکردم،نام توبه دروغ قسم خورده نمیشد...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱٢ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ توسط علی محمد{ایلیا} نظرات ()


Design By : Pichak