مرد قصه ها

من نه عاشقم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من...من خودم هستم وتنهایی و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد...

اکنون آمدی...

حالا نوبت من است که نگاه غضب آلودم را در کادوپیچ غرور تقدیم نگاه عاشقت کنم...

اینک دیگر از قلب عاشقم تنها تکه سنگ سیاهی بر جای مانده...

دیگر حتی غباری از سردی قلبم را که بر آن سنگ سیاه نشسته ،به دنیایی از نگاه گرمت

نمیدهم...

اکنون آمدی...

اما همه ی عمر دیر آمدی....

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱٤ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ توسط علی محمد{ایلیا} نظرات ()


Design By : Pichak