یک روز

عزیز دردانه ی مغرور

عاشق زندگی کردن

تمام من در بازیگوشی های جوانی خلاصه میشد

یک روز:

آمد

بیر حمانه پای در دنیای تنهایی هایم گذاشت

غصه های دل را یکی یکی به جانم انداخت

من دوست داشتن را فهمیدم

با هم زمزمه کردیم خواستن را


تو شدی دلخوشی بی خوشی های من

 

یک روز:

از من گذشت

با تمام خواستن هایی که داشتن نشد

من ماندم و خدایی که نمیدانستم کجاست

یک روز:

راستش حالا:

دلم تنهای تنهاست

خدا میداند که از تنهایی نمیترسم

 

من از مرگ احساس میترسم

 

میترسم روزی....


پ ن :(از هم نفس شدنش گله ای ندارم اما میدانم با هر بار گفتن دوستت دارم مجبور میشود به یاد من بیافتد)

 

/ 83 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
-------------

سلام با فتخار لینک شدی خوش حال میشم لینکم کنی.

امید(--------------)

امشب دلم تو را می خواهد نشسته روبروی صندلی مقابلم در سکوت سرد این کافه تا تو مرا در آغوش کشی …

پویا

قلب مهـــمانخانه نیست ، که آدمــــها بیایند … دو سه ساعت ، یا دو سه روزی توی آن بمانند و بعد بروند ! قلب لانه ی گنجشک نیست که در بهـــار ساخته بشود ، و در پائـــیز ، باد آن را با خودش ببرد ! قلب ؟! راستش نمیدانم چیست ! امــــا این را میدانم که جای آدمـــــهای خیلی خوب است ...!![گل]

ابر سفيد

يه سوال.ايليا دل نوشته هاي خودتونه؟

نرجس

همیشه نمیشودخودرازد به بی خیالی و گفت: تنهاامده ام.تنهامیروم یک وقت هایی... شایدحتی برای ساعتی..دقیقه ای.. کم میاوری....... دل وامانده ات یک نفررامیخواهد......... ک درنهایت تنفر.... ♥عاشقانه دوستش داری♥

ساسا

وقتی خدا هست از هیچی نباید ترسید . . . .

عاطفه

گوش کن!!!! صدای نفس های پاییز می اید... نگرانی هایت را از برگ های درختان اویزان کن ... چند روز دیگر می ریزند...!!!

مریم

لـــــــــــــینکی.. خواستی منم بلینک

چه قشنـــگ :( خودت مینویسی؟؟