باید نوشت

چقدر کودکانه آمدم

و حالا این منم

خاکستر احساسی دیرین

بازنده ای مغرور

راستش :

هر روز قصه ی مان را برای ماهی  حوضمان میگفتم

او معصومانه نگاهم میکرد و من بغض کردن یادش میدادم

من هر روز بی ساعت زیستن را تجربه کردم

هر روز بی خود بودن را فهمیدم

من پر شدم از تمام غم های دنیا

اما.....

شاید باید نوشت

شاید باید بی آرامشی را برای قطره ای آرامش جار زد.....

 

 

پ ن :(دلم نوشتن میخواهد)

 

/ 120 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حنا

بهههههههههههههه ببین کی کامنت گذاشته معلوم هست تو کجا بودی این همه مدت؟

delezakhmiiii

مرده به زنش میگه سه تاحیوون نام ببر که با خ شروع بشه زنش میگه خودت ،خواهرت،خدابیامرزمادرت خخخخخخ[قهقهه]

نارسیس

لایک واسه وبت... به منم سر بزن[چشمک]

نرجس

شماباافتخارلینکی[چشمک]

khialekhamush

عاشق وبتم .عالی بود . موفق باشی [تایید]

شیدسا

کاش میشد دوباره کودک شد آن قدر که معنای خداحافظی فقط تا فردا باشد . . .

vase un

سلام دوست گلم.خوبي؟[لبخند] ممنون ميشم ب وبم سر بزني و البته نظر يادت نره هاااااااا[نیشخند] ميسي[گل]